از تمام ایستگاه‌های دنیا
تنها
عاشق یک ایســـــــتگاه بوده‌ام؛
آنجا که قطار ایستاده است،
من ایستاده‌ام،
و دست به سینه گفته‌ام:
"السلام علیک یا امام الرئوف"
اوقات شرعی
وب‌سایت مرحوم امیرحسین فردی
باشگاه خبرنگاران جوان
شهرستان ادب
ادب فارسی
لوح
اخبار کاروان الی بیت‌المقدس
*بابای آسمونی آرمیتا*
Gmj
کلیپ کاروان
پایگاه خبری حوزه هنری/ ...hhnews
انتشارات سوره مهر

آرشیو پیوندهای روزانه
آبگینه/ :)
اشارت‌ها/ رند پارسا
اشک‌ها و لبخندها/ سهیل
اطلسی‌ها/ حامد محقق
الا تو/ فاطمه
ای تمام سال‌های رفته/ ساقی
ایریت عزیز
بذل جان/ ریحان
به رنگ آسمان/ حسن صنوبری
به روایت غزل/ رحیمه مهربان
بیت/ سجاد شاکری
پرسه/ ترنم
پرسه در خیال/ برقعی
پروانگی/ معصومه سپهری
تاکسی دربست
خانه ما
حالا تو/ فریبا
دو چشم وقف/ معصومه
دیگری/ میلاد عرفان پور
رجز ـ مویه/ امید مهدی نژاد
رندان دیندار
رندانه/ انسیه
زیر یک سقف/ زینب السادات
سطرهای سفید/ الهام
سوگند به انجیر/ وحیده
سه نقطه
شرق واژه ها/ نسرین
شعری که شناسنامه توست
عاشقانه های قلم و کاغذ/ زهرا امیری
عرش شعر/ عارفه دهقانی
عشق علیه السلام/ علیرضا قزوه
عصفور؛ یک جوان بالدار/ محسن رضوانی
فردا/ میرشکاک
کتیبه/ سجاد سامانی
گریه/ حسین رستمی
گذری عاشقانه/ مریم‌پری
گلدان شمعدانی/ طلیعه
گل کوزه گران/ امیر هاتف
مامان مریم
مریم حائری
میم مثل ماه/ مهشید
ناسوتی/ مریم فردی
نامه های دل/ بانو
نجوای دل/ صبا
نیلو
والسماء...
سفرنامه قدس
آرمیتا
خانه دوست
نشتی(یّات)
کبوترانه
سوره مهر
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
نامه های نرسیده!
دلم پرتقال می خواهد!
گریه برایت خوب نیست ریحان!
بگذار باران ببارد!
باشد برای بعد...
ماجرای آبی ...
زیارت سلطان

 وارد کوچه که می‌شوم، دلم می‌گیرد از اینکه یادم می‌افتد در آن ور دیوار، در پشت این ایست‌های بازرسی، و در محله‌مان نیستی؛ مباد که این کوچه و این محل و این دیار بی تو نفس بکشد.
مباد که نفس‌هایمان بی نفس‌های تو باشد...

مباد که سایه‌هایمان بی سایة تو باشد آقای همسایه (+) «مباد !»

 

 

 

 
 


       + نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 13:20  توسط ریحان شریف  | 
می‌نویسد: «دلم برای کشور عزیزمان تنگ شده.» با لحن خودش می‌خوانم.
خوشم می‌آید از این کشورمان گفتنش. و شاید هم حسادتم برانگیخته می‌شود؛ ایرانِ خودمان است آخر!
دوباره برمی‌گردم به تعجب اولیه‌ام که چطور می‌شود به سرزمینی غیر از سرزمین خودت این‌گونه دل ببندی؟!
برمی‌گردم به اولین آشنایی‌مان؛ گمان می‌کردم مسلمان شده باشد. پرسیدم شعرت برای کیست؟ گمان می‌کردم برای یکی از معصومین سروده باشد، و خاصّه برای حضرت زهرا(س). با فارسی شیرینِ خودش گفت «برای ایران». متعجب پرسیدم «ایران؟!!» برایم عجیب بود که چطور می‌شود کسی در وصف کشوری غیر از کشور خودش شعر بگوید. تنها جوابش این بود: «آخر ما ایران را دوست می‌داریم.» علتش را پرسیدم، گفت «من شش سال در ایران زندگی کرده‌ام. دوری از ایران برایم سخت است. از ایران که رفتم دلتنگش بودم، خیلی دلتنگ. از شدت دلتنگی برایش شعر می‌گفتم.»
همچنان برایم جالب بود این فرط اشتیاق، و چرایی‌اش، و مقایسه‌اش.
پرسیدم چه خوانده‌ای در ایران؟ گفت فارسی، زبان و ادبیات فارسی.
دکترای فارسی داشت. شرق‌شناسی خوانده بود در ابتدا. از سرزمین شرق به ایران علاقه پیدا کرده بود، و این علاقه او را به سمت یادگیری زبان فارسی کشانده بود. آن قدر علاقه داشت که به گفتة خودش سختی‌های زیادی را هم متحمل شده بود برای رسیدن به این سرزمین. از تصمیم و تغییر رشته بگیر تا رضایت خانواده.
وا ین بار «قزوه» جور دیگر معرفی‌اش می‌کند. تازه می‌فهمم که چرا در این مدت کم، مهرش به دلم نشسته است؛ جالب است. در این چهره، در این آبی آرامِ چشم‌ها، و در این معصومیتْ هم ردپایی از پرواز آن اسطوره پیدا می‌کنم. می گوید که در سریال «شهید بابایی» هم بازی کرده است؛ همسر سعید بوده، دوست شهید بابایی!
*
شب دوم آشنایی‌مان است. زیر درخت‌نشسته‌ام. در صف نمازی که همچنان در حال شکل گرفتن است. هر کس وارد حیاط می‌شود، می‌داند که باید به ادامة صف ملحق شود. انعکاس مستقیم نور پروژکتورها، انتظار، و شوق دیدار، گرما را مضاعف کرده است.
سرک می‌کشم تا دوستان دیگرم را ببینم. به پشت سرم که برمی‌گردم، می‌بینم با همان چهرة محجوب و آرامَش در کنار فرزانة تاجیکی نشسته است. با همان روسریِ به رنگ چشم‌هایش. می‌روم کنارش می‌نشینم. می‌پرسم در چه حالی؟ دنبال کلمه می‌گردد. با کمک دست و کلمات گسیخته می‌گوید که اضطراب دارد. نگران است. می‌گویم خیالت راحت، داخل که برویم همه چیز آرام است. آنجا آرامتر از هر جای دیگر خواهی بود. لبخندش را که ببینی تمام اضطرابت فراموش می‌شود.
فیلمبردار می‌آید تا برای تیتراژ برنامه از او هم فیلم بگیرد. می‌گوید شعرت را بخوان. نفس می‌گیرد، اما با صدای پایین‌تر می‌خواند. بعد از پایانِ کار می‌گوید آخر اولین بارم بود که برای دیگری شعر فارسی می‌خواندم. تا به حال در هیچ جمعی به زبان فارسی شعر نخوانده‌ام. و من تازه می‌فهمم دلیل نگرانی و اضطرابش را.
مشغول صحبت می‌شویم همچنان. از هر دری، و بیشترْ از روزهایی که در ایران بوده. از دوستانی که داشته، و از شهرهایی که گشته. علاوه بر شیراز که دوستش دارد،  به مشهد هم می‌رفته. می‌گوید من مسلمان نیستم، اما حرم امام رضا(ع) را دوست دارم. می‌گوید آنجا بهشت است، آنجا که می‌روم آرام می‌شوم. فضایش را دوست دارم، خودش را دوست دارم. و من این بار نه برای ایران که دیگری برای خودش می‌داند، که بخاطر امام رضایمان هم غبطه می‌خورم به حال خوشش.
از بزرگی روح «بابایی» می‌گوییم که در سریال نگنجیده بود، و از شهادت جوان‌های ایرانی. از جنگ و از تلخی جنگ. از جنگ اوکراین می‌گوید و اینکه هنوز مادربزرگ و خاله‌هایش در اوکراین زندگی می‌کنند و از هر تیتر خبری که برایش نگرانی می آفریند. آه می‌کشد و می‌گوید «جنگ بد است، خیلی بد!!!»
از هر دری می‌گوییم، کوتاه و بریده‌بریده. مشتاقم از آقا هم بگوید. می‌پرسم ما می‌گوییم آقا، شما چه می‌گویید؟ می‌گوید: «رهبر. آقا خوب نیست. خوب نیست که رهبرتان را آقا خطاب کنید.» می‌گویم این آقا، با آن آقای مرسوم فرق دارد. آقایی که ما می‌گوییم حضرت آقاست، احترام است و دوست داشتن. سرش را تکان می‌دهد. می‌گوید فکرش را بکن امشب اینجا نشسته‌ایم، زیر این درخت‌ها؛ سال‌ها می‌گذرد، برای بچه‌هایمان از امشب خواهیم گفت. از اینکه رفته بودیم پیش رهبر.
رهبر گفتنش هم جالب است. ضمیر ملکی نمی‌آورد آخر کلمه. نمی‌گوید رهبرتان، تنها می‌گوید رهبر.
مشغول هستیم که با صدای صلوات می‌فهمیم رهبر وارد حیاط شدند. از زیر درخت‌ها که می‌آیند، علاوه بر ایشان حواسم به آناست. دوست دارم نگاهش را ببینم. چهره‌اش خاص است، آرامش و اضطرابش توأم است.
نمازمان را می‌خوانیم، و به سمت سفره‌های چیده شدة افطار می‌رویم. بعد از افطار می‌فهمیم که حضرت آقا، در جلوی درِ ورودی خانم‌ها ایستاده‌اند. خیرمقدم می‌گویند و آشنایی مختصر. نامه و کتاب‌هایی که محضرشان تقدیم می‌شود را می‌پذیرند. خواهرِ «احمد عزیزی» که از سخن‌وریِ پی‌درپی نفس می‌گیرد، «مؤمنی» مجال می‌یابد برای معرفی میهمانان خارجی. به آنّا که می‌رسد می‌گوید: «حضرت آقا ایشان همان خانم آنّا برزینا هستند؛ از کشور روسیه. همان که خدمتتان عرض کردم.» و او باز سر به زیر و محجوب در آخرین ردیف جمعیت خانم‌ها ایستاده است و به احوال‌پرسی آقا جواب می‌دهد و تشکر می‌کند.
در طبقة بالای حسینیه، موقع شعرخوانی به آنّا می‌گوییم ما برایت صلوات می‌فرستیم، خیالت راحت! نوبت او می‌شود، با صدای آرامَش، شمرده شمرده می‌خواند. زیبا می‌خواند. از ایران ما و از خلیج فارس ما!  صله‌اش تحسین و آفرین‌های آقاست، و احسنت‌های محکم جمع.
این خاک گوهربار که ایران شده نامش/ شیری ست که در بین دو دریاست کنامش
مهتاب نشسته به سر گنبد این خاک/ مانند کبوتر که نشسته ست به بامش
با فارس درخشنده شده نام خلیجش/ از نیشکر فارس دگرگون شده جامش...
*
قبل از پرواز تماس می گیرم برای خداحافظی. می‌گوید بعد از شعرخوانیِ پیش آقا، نشد که ببینمت. می‌گویم «تو هم می‌گویی آقا؟» می‌خندد و می‌گوید «آن قدر گفتید آقا که ما هم یاد گرفتیم.»



       + نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 7:26  توسط ریحان شریف  | 
هفت سال پیش، غرق بازی سیمز (SIMS) بودم. برای خودم زندگی‌ای داشتم در عالم مجاز؛ مهره‌های زندگی‌ را همان طور که می‌خواستم می‌چیدم. و روند روزگارم را همان گونه که می‌خواستم ردیف می‌کردم. یادم می‌آید یک روز از سر اشتباه، و یا شاید هم از سر کنجکاوی، کلیدها را جابجا زدم، و در ادامه هم تأیید و کلیک، و تا به خود آمدم دیدم ای داد بیداد بچه‌ای هم وارد خانة آرامم شده. عضو اضافه‌ای که دست و پایم را می‌گرفت. هر چه گشتم راهی پیدا نکردم برای حذف کردنش. از برادرزاده جان راه‌کار خواستم، او هم نامردی نکرد و از راه‌های خودش یادم داد؛ که آن قدر غذا ندهم تا از گرسنگی بمیرد. همین کار را هم کردم. بچة بیچاره هر جا که می‌رفتم چهار دست و پا و گریان پشت سرم می‌آمد. من هم توجه نمی‌کردم تا بلکه بتوانم از این طریق حذفش کنم. بازی بود دیگر!
به لحظات حذف بچه نزدیکتر شده بودم که زنگ خانة مجازی به صدا درآمد. مانده بودم که چه کسی می‌تواند باشد؟ من که کلیدی نزده بودم دیگر.
گروهی از یونیسف آمده بودند برای نجات بچة گرسنة بینوا. آمده بودند دادش را بستانند از دست منِ ظالم. بعد از کلی دعوا و تذکر و تکان دادن انگشت اشاره به نشانة خط و نشان، بچه را بردند. به هرحال من دیگر راحت شده بودم، و بیشتر از آن، خوشم آمده بود از این همه وظیفه‌شناسی و انسان‌دوستی، آن هم در دنیای بی جانِ بازی!
«بازی بود دیگر!!!»
شاید این روزها هم صدای گلوله‌ها زیادی بلند است که صدای بچه‌های بینوا به گوش برزرگترها نمی‌رسد. و شاید هم سرشان گرم بازی‌های دیگرشان است.
نمی دانم، شاید هم روند بازی عوض شده و من دیگر دورم از دنیای چگونه بازی کردن‌ها.
و شاید هم اصلاً بازی بوده فقط، و من زیادی جدی گرفته بودمش در دنیای حقیقی!



       + نوشته شده در  جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 19:23  توسط ریحان شریف  | 
سالروز شهادت مردی است که عاشقانه دوستش دارم...  

 

 



       + نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 15:54  توسط ریحان شریف  | 
کوتاه نیا غزه
عزم بلندت
با هیچ دستی
زمین گیر نمی شود
فردا صدای گریه های اسرائیل بلند می شود
و خنده روی لب های اوباما می خشکد
به شعر قسم
و به حقانیت کلماتی که زنان عرب فریاد می کنند
و به اشک های پدرانی  
که پشتشان را سوراخ سینه ی کودکان خم کرده است...
 
زمین‌گیر نمی شوی غزه
و رویای بلند تو
تمام نتانیاهوهای جهان را زمین خواهد زد
من با گریه می نویسم
و با درد امضا می کنم
به تمام شعرهای گلوله خورده ات قسم
فردا تقاص گریه ی کودکانت را
از خنده های اوباما خواهد گرفت
خدا !
 
«وحیده افضلی»


       + نوشته شده در  شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 8:47  توسط ریحان شریف  | 

همین چهارشنبه، اول مرداد، سومین سالگرد شهادت شهید داریوش رضایی‌نژاد است.
هفتة قبل، آرمیتا و چند دوست مشترک مهمانمان بودند. بعد از افطار، آرمیتا برای جمع، متنی دوزبانه خواند. متنی که برای مراسم سالگرد پدر آماده کرده بود. ابتدا قسمت انگلیسی متن را خواند. زمانی که خواستیم ترجمه‌اش را هم بخواند، گفت که حفظ نیست. متعجب ماندیم از اینکه متن سخت انگلیسی را توانسته حفظ کند، اما فارسی را نه!!؟ مادرش توضیح داد چون آرمیتا امسال باسواد شده است، تأکید دارد حتماً فارسی را از روی نوشته بخواند، که لذت سواددار شدنش را هم نشان بدهد.
قانع که شدیم، گوشی مادرش را گرفت، و متن آمادة فارسی را به زیبایی هرچه تمام‌تر خواند. آن قدر زیبا که طاقت نیاوردم صبر کنم تا بعد از تمام شدن دکلمه ببوسمش. آن قدر زیبا که غم و شادیمان توأم شد. آن قدر زیبا که نمی‌دانستیم دست بزنیم برای چنین اجرای قشنگی، یا اشک بریزیم برای چنین نوشته‌ای، برای دختربچه‌ای که برای مراسم پدرش تمرین می‌کند، برای دختری که با پدر شهیدش صحبت می‌کند. برای دنیای معصوم کودکی و مداد‌رنگی‌هایی که با ترور و ناجوانمردی و رنگ قرمز گره‌ای همیشگی‌ خورده است.

"نقاشی که میکشم/در جعبه ی مداد رنگی هایم غوغا می شود/عجب حسرتی است در دلشان/مثل چشمانم/آرزوی تصویر تو را دارند بابا/خوش بحال مداد سیاه که طرح صورتت را میریزد/خوش بحالش که موهایت را به دست نسیم می سپارد/خوش بحال قهوه ی چشمانت/قهوه ای که از حرارت ایمان می جوشد/خوش بحال افق آبی نگاهت/خوش بحال طنین سبز صدایت/بابا!مداد قرمزم را ببین!از شرم تو چه کوچک شده...مداد سفید گوشه گیرم!/غصه نخور/بزرگ که شوم بیکار نمی مانی/من دختر همان پدرم/راز شکستن شب را تو خوب می دانی..."



       + نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 9:19  توسط ریحان شریف  | 

از پسِ روزهای پس از گرگان، هیچ چیز به اندازة مهمانی امشب شادم نخواهد کرد وحیده، به اندازة دیدار امشب، به اندازة میلاد امشب، و به اندازة خاطراتی که از شب پانزدهم رقم خواهد خورد برایمان.
من باشم و تو باشی و نسرین باشد و مهشید و فریبا و «حضرت ماه»!
امشب را با هیچ اتفاق خوش دیگری عوض نخواهم کرد، حتی با روزهای شیرین گرگانمان. حتی با خاطرات خوش پر حسرتمان.
دوستش دارم، به خاطر مولود با کرامتش، به خاطر سفرة افطار با برکتش، به خاطر صفای نماز زیر درخت‌هایش، به خاطر جمع صمیمی شاعرهایش، و به خاطر خنده‌ها و گریه‌هایش.
به خاطر سالگرد آشنایی‌هایمان.
به خاطر آرمیتا؛ دلیل محکم دوستی‌هایمان.

به ما از کریم اهل‌بیت(ع) فراتر از آب و نان رسیده است وحیده، فراتر از درهم و دینار.



       + نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 12:41  توسط ریحان شریف  | 
 دلم روزهای قبل از گرگان می‌خواهد وحیده!
شور و شمارش معکوسمان؛ فتوشاپ و وسواس‌هایمان، چاپخانه و دغدغه‌هایمان، دیوانه‌وار در طوفان به سمت ژلة تزریقی دویدن‌هایمان. تهیة بلیط، رضایت ایل و تبار مهشید...
دلم آن مادرانه‌های بعدازظهر را می‌خواهد و آن جمع کوچک و شاد در آن آشپزخانة تاریک را؛ کنار پنجره و صدای شرشر باران را. شادی ما باران‌ندیده‌ها از این همه زیبایی و نگرانی مادر برای محصور ماندنمان در خانه را.
باورت می‌شود وحیده، حتی دلم برای آن قرمه‌سبزی تنگ می‌شود! برای صدای سه‌تار، سنتور، جنگل، عکس‌ها، و دیوانه‌بازی‌هایمان، برای اذیت کردن‌هایت! برای دایره‌های بنفش روی فنجان‌هایت.
برای خنده‌ها و گریه‌هایمان، برای درددل کردن‌هایمان، برای خاطراتِ دوستی‌های پرماجرایمان.
برای حلوای نذری، برای دوغ پیدا کردن‌ها، برای برگ چیدن‌ها، برای گِل‌مالی شدن‌ها و برای سرخی آلبالوها.
...
دل ما جا مانده است در آن لابه‌لا انگار، وحیده!
در طبقه طبقه کابینت‌هایت، در کنج اتاق‌هایت، در بین کتاب‌های گلچین‌شده‌ات، در عکس‌های کودکی‌ات، و در میان انبوه وسایل پر خاطرة تنهاترین وحیدَت.

...
   ...
دلم گرفته است وحیده،
دلم گرفته است از روزهای پس از گرگان!



       + نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 9:53  توسط ریحان شریف  | 
همان دایی‌ای که ماهِ مبارکِ سال گذشته از هیکل تنومندش گفته بودم (+)، نمی‌دانستم درست بعد از یک سال زمین‌گیری و بستر و بیماری، تنها تعاریفم از او در «صبر» و «توکل» و «رضای محض» خلاصه خواهد شد.



       + نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 22:58  توسط ریحان شریف  | 
مادرش می‌گوید بعد از هر بار که حضرت آقا را از نزدیک می‌بیند، جملات قصار عجیبی می‌گوید که خودم هم متعجب می‌مانم از شنیدنش.

و این بار، روز عید مبعث، بعد از دیدار عمومی که آقا را  از نزدیک دیده، با همان بیان همیشگی‌اش توضیح می‌داده که چطور بغلش کرده و دو تا هم بوس شکلاتی پشت‌بندش!

و این توضیحِ نه‌چندان کودکانه که: «وقتی آقا رو از نزدیک می‌بینم، انگار که جسمم کاملاً متلاشی می‌شه، و فقط روحم باقی می‌مونه»!

مادرش می‌گوید دخترم از عشق آقا دارد شاعر می‌شود!

:)

 


       + نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد 1393ساعت 8:30  توسط ریحان شریف  | 

این آرمیتا دیگر آن آرمیتای دو سال پیش نبود؛ خانومی شده بود برای خودش. با سواد شده بود، بزرگ‌تر شده بود و داناتر.
آرمیتای امسال را دیگر با موهای بافته‌شده‌اش نمی‌شناختی. آن موهای معروف، هرچند بلندتر، اما دولایه زیر روسری کوچکش جا شده بود.
آرمیتا را دیگر لازم نبود با فیلم پخش شدة روی دیوار، یا لیوان شربت آلبالو، مشغول کرد تا بشود از او عکسی به یادگار گرفت.
او دیگر لازم نداشت برای رسیدن دستش به کتاب‌های قفسه، روی پنجة پا بایستاد.
این آرمیتا هرچند با چشم‌های غم‌بار و خنده‌های تصنعی‌، اما دیگر می‌توانست خودش جلوی دوربین بایستد. اگرچه با همان زبان شیرین همیشگی‌اش می‌گفت «شما نباید به من بگویید آماده باش، خودتان باید بی‌هوا عکسم را بیندازید تا خوب بیفتم».
آرمیتای امسال ما دیگر از کتاب می گفت، از دیکته می‌گفت، از «دا» که اولین کلمة حرف دالش بوده، از کتابی می‌گفت که همچنان منتظر پیدا کردن جلد دومش مانده، از کتاب‌های شعر بچه‌گانة سوره می‌گفت که خودش خوانده. آرمیتا از حکایت‌های ملانصرالدین می‌گفت و از شخصیت‌های شکرستان.
آرمیتای ما از تشابه جزء به جزء چهرة خود با پدرش با تعصب تمام می‌گفت: «من همة چهره‌ام را از پدرم بُرده‌ام، فقط یک ابرو را از مادرم دارم.»
و همین آرمیتای شیرین، با همة این فهمیدن‌ها، با همة این تغییرها، و با همة این بزرگ‌شدن‌ها، وقتی در حیاط یاس بازی می‌کرد، با رد شدن موتورسوار، خودش را به نزدیکترین پناه، نزدیک می‌کرد.
همین آرمیتا، اگرچه دستش در دست‌های هم‌بازی کوچکش بود، اما نگاه نگرانش همچنان و ممتد، به دنبال موتورسوارِ بی‌خبر، خیره مانده بود!!!
مگر می‌شود حافظة این کودک را پاک کرد، و به همین راحتی، وحشت از هر موتورسواری را از او دور کرد؟ اگرچه سال‌های سال هم گذشته باشد!

 



       + نوشته شده در  سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393ساعت 9:39  توسط ریحان شریف  | 


سفر،
ایستگاه،
نمایشگاه،
کیک،
کتاب،
تولد...
همگی بهانه بودند برای دیدن این لبخندهای معصوم!

 

آرمیتا، پریناز، ستاره، سیما، شهره، عادله، مریم ، انسیه، فریبا، نسرین، وحیده، مهشید، مریم و مرضیه
ممنون که بودید!



       + نوشته شده در  شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 16:50  توسط ریحان شریف  | 

همین آقای سرشار خودمان، بعد از اینکه به گویندگی‌اش در قصة ظهر جمعه پایان داد، می‌گفت هر کس که من را می‌بیند اعتراض می‌کند که چرا رفتی؟ ما از مشتری‌های پر و پا قرصتان بودیم، صدای شما را دوست داشتیم، عادت کرده بودیم بهتان، هر جمعه پای برنامه‌تان می‌نشستیم، و... و... و...
و می‌گفت دوستی داشتیم که محاسنی داشت و چهرة مختص به خودی. یک روز دیدیم محاسنش را از ته تراشیده. وقتی اعتراض کردیم که چرا ریشَت را زده‌‌ای، چهرة قبلی‌ات زیباتر بود، گفت تا وقتی که ریش داشتم، یک نفر هم نگفته بود چقدر این محاسن به تو می‌آید تا دلم خوش باشد. از وقتی که زده‌ام هر که را می‌بینم می‌گوید ریش به تو خیلی می‌آمد، حیف شد. حالا هم ما تا وقتی که قصه می‌گفتیم هیچ نکس نگفت که چه برنامة خوبی داری و چه کار خوبی می‌کنی تا دلخوش باشیم و ادامه‌اش دهیم، از وقتی که رفته‌ام هر کس که می‌بینَدَم می‌گوید قصة ظهر جمعه‌ات فلان بود و بهمان بود، حیف شد، برگرد !
و حالاتر، شده است حکایت ایستگاه یه‌لاّ قبای خودمان. تا وقتی که اینجا بودیم، تا توانست بلاگفا و اعوان و انصارش دمار از روزگارمان درآورد. هر چه ماندیم و تحمل کردیم و نالیدیم فایده‌ای نداشت. اما همین که خانه‌به‌دوشی پیشه کردیم و رفتیم، هر که را که اصلاً نمی‌دانستیم ایستگاهی هم می‌شناسد و مطلبی هم می‌خواند، می‌بینیم معترض است که چرا از بلاگفا رفته‌ای، اینجا که بودی خوب بود، در فهرست دوستان می‌دیدیمت. مطالبت را می‌خواندیم. حوصلة رفتن به بیان را نداریم. گویی که مسیرمان از ایستگاه چهارراه ولیعصر به فرودگاه امام منتقل شده باشد.
از آنجا که ما نه آقای سرشاریم که استعفای داده شده را نتوانیم پس بگیریم، و نه آن آقای خوش‌قیافه‌تر، راه رفته را به راحتی برمی‌گردیم تا ببنیم چه گلی بر سرمان خواهند زد دوستانِ عزیزتر از جانمان.
فقط همین ابتدای راهِ برگشت گفته باشم، اگر این دوستانِ این‌گونه معترض، همچنان بی سر و صدا بیایند و روشنفکرمآبانه بخوانند و بروند، خودمان از جانبشان چنان کامنت‌هایی می‌گذاریم تا عبرتی باشند برای آیندگان.
می‌گویید نه، امتحان کنید سرکارِ خانمِ نسرینِ حیاییِ تهرانیِ اصل!


* عذرخواهی می‌کنم از دوست بزرگواری که زحمت فراوان برای انتقال وبلاگم کشیده بودند.



       + نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 8:52  توسط ریحان شریف  | 

مشغول خودشان بودند و خدای خودشان. نمی‌دانستند دوربین به دست پشت سرشان ایستاده‌ام. بعد از چند بار چلیک چلیک دوربین صدایشان کردم، برگشتند به عقب، تصویرشان را ضبط کردم. صورت هر دو خیس اشک بود، دست هر دو به دعا باز؛ یکی با دعای عهد و آن دیگری با خدا خدای خود.اصلاً برای خودشان حال خوشی داشتند. هر روز همانجا می‌ایستادند که از ثواب نگاه به کعبه هم بی‌نصیب نمانند.

گرمای طاقت‌فرسای مرداد بود. قرارمان بود وقت سحر و افطار ببریمش زیارت. پای رفتن و طواف مکرر نداشت. نتوانستن‌ها را با نگاه به کعبه و ذکر و راز و نیاز جبران می‌کرد.

سپرده بود که کارها و اعمال عزیز با من، شما به زیارت و اعمال خودتان برسید. روزی دو بار مسافت طولانیِ از ترمینال تا حرم را با ویلچیرهای از رده خارج‌شدة هتل هُل می‌داد. به پهنای صورت عرق می‌ریخت و همچنان هل می‌داد. گرما سوزان بود و آبِ خنکِ زمزم ممنوع. مهمانی خدا بود به هر حال، و قواعد خاص خودش.

هنوز هم حال خوشی دارند با هم. تا هر روز دستش را نبوسد، تا هر روز صدایش را نشنود، تا هر روز حالش را نپرسد روزش شب نمی‌شود.

هنوز هم که پای رفتن به مسجد ندارد، نتوانستن‌ها را برایش با نماز جماعت خانگی جبران می‌کند که باز از ثوابش بی‌نصیب نمانده باشد.

با هم و برای هم حال خوشی دارند هر دو.

------------------------------------

* چه سرّی است در هوایی شدنم برای این عکس و روز مادر، نمی‌دانم.



       + نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 12:20  توسط ریحان شریف  | 

نوبت به تصحیح دیکتة من که رسید، خانم معلم شرط کرد هر کلمه‌ای را که نتواند بخواند، زیر آن خط می‌کشد، و بالطبع یک غلط محسوب می‌کند. شرطش تحکم بود تا توافق، مگر می‌توانستم نپذیرم؟ از آن جهت که جایگاه شاگرد و معلمی جایگاه تعریف‌شده‌ای بود در زمان ما.

به هر حال، آن قدر خط کشید زیر کلمات کج و معوجم، تا نمرة دیکته‌ام را رساند به «نُه تمام». نُه شدن یک قسمت ماجرا بود، و با خط‌کش به کف دستم زدن، قسمت اعظمش.

با هر ضربة خط‌کش، اشکم از این می‌ریخت که خودش هم می‌داند که نمرة‌ تکم در قبال بدخطی‌ام است تا غلط نوشتنم.

حالا هر بار که مشق نوشتن خواهرزاة کلاس‌دومی‌ام را می‌بینم و خط زیبای تحریری‌اش را، دلم بیشتر می‌سوزد برای شاگرد بیچارة روزگار خودم که مجبور بود تکالیف خود را از روی کتاب‌هایی با فونت‌های غیراصولی و غیر کارشناسی بنویسد. چراکه فونت کتاب‌های ما تایپی بود و از دانش‌آموز توقع دست‌خط تحریری می‌رفت.

بماند که همین بچه‌ها در کلاس‌های بالاتر ناچار بودند با تمرین‌های کتاب هنر، نقیصة آموزش‌های اولیه را این گونه جبران کنند.

و باز بماند که بعدها خود من چقدر تمرین کردم تا بتوانم آفرینی هم در زیر نمره‌ام، بابت خط قابل تحملم بگیرم. و حتی در روزهای دانشجویی استاد قواعد فقه به تلافی دل پرخونش از خطوط ناخوانای دوستان، دو نمرة اضافی به نمرة امتحانی بنده مرحمت بفرماید. و یا یک خدابیامرزِ جانداری هم از استاد درس جرم‌شناسی برای پدرم کسب کنم.

اکنون که سال‌ها گذشته از دوران درس و مدرسه، و در روزهایی که دوباره خودکار به سختی در دستم می‌چرخد تا بتوانم چند خطی خاطرة روزانه‌ بنویسم، یا گاهی شعری را یادداشت کنم و یا تبریکی روی هدیه‌ای بنویسم، به وضوح شکسته بستگی و نامتقارن بودن حروف را در کنار هم حس می‌کنم. حتی گاهی که متوجه می‌شوم بیشتر از یک هفته است که خودکار به دست نگرفته‌ام، تنها دلم می‌سوزد که علاوه بر سرمایه‌های دیگرم، خط و لذتِ با دست نوشتن را هم در قبال زندگی دیجیتالی و کامپیوتری از دست داده‌ام.

نداشتن فرصت کافی، و غرق شدن در زندگی فرمالیتة اداری از یک طرف، و تنبلی و کاهلی در اثر ورود ابزار و آلات پرسرعت و آسان از طرف دیگر دلایل ظاهری این از دست‌دادن‌ها هستند برای آنچه که به سختی به دست آورده بودیم.

همچنین علاوه بر خودم، حتی دلم برای خواهرزاده، و امثال خواهرزاده‌هایی می‌سوزد که در دنیایی که در انتظار آن‌هاست آغوش بازی برای استفاده از این دست‌خط‌های خوشِ از بنیاد‌تعریف‌شده‌شان وجود ندارد.

در دنیایی که تایپ در دستگاه‌های کامپیوتری و موبایل حرف اول را می‌زند، در دانشگاه‌هایی که ریکوردر، لپ‌تاپ و تبلت جای جزوه‌نویسی را گرفته، در بانک‌هایی که حتی جایی برای امضاء بر روی ته‌برگ‌های دفترچه‌شان وجود ندارد، در دنیایی که دیگر دفتر و قلمی از جیب در نمی‌آید برای یادداشت کردن آگهی روی دیوار، و در دنیایی که «ببخشید خودکار خدمتتان هست؟» سؤال عجیب و غریبی به ذهن نمی‌رسد، جداً چه کارآیی‌ای خواهد داشت این زیبانویسیِ کارشناسی شدة مطابق با هنر و اصالت ملّی و فرهنگی کشورمان که قدمتی بیش از هزار ساله دارد؟




       + نوشته شده در  جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 15:46  توسط ریحان شریف  | 

برادرمان مهمان سوریه بود؛

اضطرارِ خواهری را به جانْ لمس کردم امروز...



       + نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 22:0  توسط ریحان شریف  | 

هیچ وقت متقلب خوبی نبوده‌ام. اصلاً معتقدم تقلب کردن هم عرضه می‌خواهد که من ندارمش.

نه در روزگار دانش‌آموزی توانسته‌ام یک دل سیر تقلب کنم و نه حالا که برای خودم دل و جرئتی پیدا کرده‌ام مثلاً.

از وقتی که ایستگاه‌دار شده‌ام و ایستگاهم سردر دار، و از وقتی که بعد از ایستگاه به حرم امام رضای عزیز مشرف شده‌ام و دقت کرده‌ام سلامِ سردرِ طلای امام رضا(ع) با سلامِ سردرِ ایستگاه حقیرانة ما یکی‌است، وسوسة گوشة ذهنم این بوده که عکسی از آن سلام داشته باشم و به گوشه‌ای از ایستگاهم آویزان کنم مِن بابِ ارادت، شاید.

از جایی که می‌دانستم سرعت عمل عکاسی پنهانی در بین آن همه خَدم و حشم را ندارم، از همان اول روی گزینة عکس خط کشیده و به سایت‌های مربوط به حرم مطهر و تمام جاهایی که ممکن است از گوشه گوشة حرم عکسی داشته باشند سر زده‌ام. نتیجه این شد که بهترین و واضح‌ترین تصاویر مربوط به «اُدخلوها بسلام آمین» بوده، که راستة کار ما نبود.

به هر حال این طمع و ولع دست از سرم بر نداشت، تا اینکه این اواخر اذن ورود به حرم پیدا کردم، و بهتر دیدم دل به دریا بزنم و از خادمین اجازة عکس‌برداری بگیرم. بماند که بندگان خدا مانده بودند تو از ما کاری را می‌خواهی که غیرمجاز است؟ و بماند که باز بندگان خدا در نهایت گفتند پس طوری عکس بنیداز که ما نباشیم که بتوانیم ندید بگیریمش.

اما از جایی که بنده آدم بسیار جوگیری هستم و بسیار هیجانی، چنان در حسّ نقش خلاف فرورفتم که دست و دلم بیشتر از زمان عکاسی بدون اجازه لرزید. تا جایی که انگار دست در شبکه‌های ضریح کرده‌ام و از وجوهات امام رضا به جیب مبارک می‌زنم.

به هر حال نتیجة این همه فلسفه و سفسطه عکسی شد که ملاحظه می‌فرمایید.

تنها دلم برای فرصتی می‌سوزد که سوزاندم.

 



       + نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 14:45  توسط ریحان شریف  | 

اللّهم صَلِّ علی الصّدیقةِ فاطمهَ الزّکیّه، حَبیبَةِ حَبیبِکَ وَ نَبیِّکَ، وَ اُمِّ أحِبّاءِکَ وَ اَصْفیاءِکَ، الّتی اَنْجَبْتَها وَ فَضَّلتَها وَ اَخْتَرْتَها عَلی نِساءِ العالمین، اللهمَّ کُنِ الطّالِبَ لَها مِمَّن ظَلَمَها وَ اَسْتَخَفَّ بِحَقِّها، وَ کُنِ الثّائِرَ ـ اللهمَ ــ بِدَمِ أولادِها، اللهمَ وَ کَما جَعَلتَها أَمَّ أئِمَةِ الهُدی، وَ حَلیلةَ صاحِبِ اللِّوآءِ، والکریمَةِ عِنْدَ المَلَإِ الأعْلی، فَصَلِّ عَلَیها و عَلیها وَ عَلی اُمِّها صَلاةً تُکَرَّمُ بِها وَجْهَ مُحمّدٍ ـ صلّی اللهُ علیه و آله ـ وَ تُقِرُّ بِها أعْیُنَ ذُرّیّتِها، وَ اَبْلِغْهُم عَنّی فی هذهِ السّاعةِ أفضَلَ التَّحیَّهِ وَ السّلام


* : فاضل نظری



       + نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393ساعت 13:48  توسط ریحان شریف  | 

دختر خواهرمان، بعد از تمام شدن فیلم، با چشم‌های کاسة خون‌شده‌اش، از برادرم می‌پرسد که «دایی تو هم جبهه رفتی؟» بعد از شنیدن جواب «بله»، گریان می‌گوید «پس چطور تو زنده ماندی، عموی من شهید شد، پای آن یکی هم قطع شد؟»

در اینکه از ده‌نمکی بیشتر از این توقع نمی‌رود شکّی نیست.

و در اینکه در عملیات‌های ما کشت‌وکشتار حتی بالاتر از این حرف‌ها و این فیلم‌ها و این گیشه‌ها بود بحثی نیست.

اما نه این قدر شور که اگر گفته‌ها و نوشته‌ها و فیلم‌هایش جز این باشد باید به ده‌نمکی بودنش شک کرد.

حرف زدن، فیلم ساختن، و مفهوم ارائه دادن، راه دارد، چاه دارد، ملاحت می‌خواهد و لطافت.

ما هم شنیده و خوانده‌ایم آنچه را که او در جنگ دیده است، اگر چه کم‌و بیش، و اگرچه با یک یا چند واسطه. به ما هم گفته‌اند مقدمه بودن عملیات والفجر چهار را برای والفجر پنج...

اما جناب ده‌نمکی از آنجا که «خاطرات» جنگ ما حرمت دارد، روایتش هم مهارت می‌خواهد.

نه به آن شوری شورِ لودگی و طنز و مسخره‌بازی نیمة اول فیلم. و نه به این تلخی کشت‌وکشتار و قتل عام و خشونت صحنه‌های نیمة دوم آن.

کاری ندارم به اینکه مثلث عشقی فیلم‌های شما دیگر از تکرار هم گذشته، اما حرمت خانوادة شهدا را که می‌توانم کار داشته باشم. و «خاستگاه» خانوادگی شهید را. که در فیلم‌های شما به تنها چیزی که توجه نمی‌شود همان است. نقش پدر و مادر و صبر و استقامتشان در تمام طول جنگ را چه بگویم؟ و حمایت‌ها و تشویق‌ها و پاکی و نجابتشان را.

اگر قرار است روایت جنگ به دست شما و امثال شما به نسل‌های بعد منتقل شود، اگر قرار است زبان روایت جنگ ما، فیلم و کتاب و قصه باشد، و اگر قرار است که مفهومی ارائه شود، پس چگونه است که ما این مفهوم‌ها را از فیلم‌های شما درنمی‌یابیم؟

.

.

.

«و اما اگر قرار است صرفاً گیشه‌تان خالی نباشد و مشتریتان کم نشود، من دیگر حرفی ندارم.»



       + نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 12:50  توسط ریحان شریف  | 

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد...



       + نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 19:21  توسط ریحان شریف  | 
نام شهيدان در سردر خيابان‌ها و كوچه‌هايمان، بيش از هر كاركرد ديگر، تذكري است كه فراموش نكنيم در كجاي تاريخ ايستاده ايم و با چه قيمتي! علاوه بر اين مدت‌هاست وقتي هر صبح و شب از خیابان شهید وارطان آراکلیان مي‌گذرم به مادر تنهايي هم فكر مي‌كنم كه هم در ميان هم‌كيشان خود و هم در ميان ما مسلمان‌ها غريب است و مظلوم. بگذريم!
اين روزها سي و پنجمين سالگرد شهادت وارطان است. او از شهيداني بود كه در نخستين روزهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي به شهادت رسيد و او نخستين شهيد ارامنه هم در انقلاب ماست. در همان روزهاي نخستين (احتمالا شب بيست و سوم بهمن) وقتي تلويزيون اعلام مي‌كند ضدانقلاب قصد تصرف آنجا را دارد، وارطان به سختي مادر را متقاعد مي كند و مي‌رود و چند روز بعد وقتي در سردخانه جسدش شناسايي مي‌شود، در جيبش قرآن كوچكي مي‌یابند با عكسي از امام خميني!
در يكي از برنامه هاي شب خاطره، مادرش ميهمان حوزه هنري بود. او از تنها كَسش در اين دنيا چيزهاي شنيدني زيادي گفت. پيرزن مي‌گفت: "وارطان هميشه روزنامه مي‌خريد و مي آورد خونه، عكس هاي اونو به من نشون مي‌داد و مي‌گفت: "بيين اينا شهيد شدن. منم يه روزي شهيد مي‌شم و عكسمو چاپ مي‌كنن." من اصلاً نمي‌دونستم شهيد چيه. مي‌گفت: "مادر وقتي شهيد شدم برام حجله بذاريد."
خيلي قبل از پيروزي انقلاب، يك بار گفت: "جايي خوندم يك روز يك آخوند مي‌آد به ايران و شاه را سرنگون مي‌كنه و خودش مي‌شه پادشاه و رهبر و حكومت جديد مياره." گفتم: "مگه ممكنه مامان؟" گفت:" حالا مي بيني؟"
گذشت تا اينكه روزي آمد خونه يه اسكناس ده تومني دستش بود كه عكس امام داشت. به من گفت: "اول وضو بگير، بعد به اين پول دست بزن." گفتم: "چطوري؟ من وضو بلد نيستم!" گفت: "اين جوري" با دستانش نشانم داد و بعد گفت: "اين عكس همان كسي است كه گفته بودم!" عاشق امام بود. وقتي امام به ايران اومد و مردم تو خيابونا گل مي كاشتن و به پيشوازش رفتن، او هم با جمعيت تا بهشت زهرا رفت.
داشتيم اخبار تلويزيون را نگاه مي كرديم؛ ديديم بين صحبت گوينده صداي تير شنيده مي شه و او با نگراني و دلهره به اين طرف و اون طرف نگاه مي كنه. يك دفعه اعلام كرد: "مردم، ضد انقلاب‌ها به تلويزيون حمله كرده‌اند و مي‌خواهند اينجا را بگيرند! "به محض شنيدن اين خبر وارطان ديگر طاقت نياورد و بلند شد و لباس پوشيد تا براي كمك همراه با مردم به اونجا رود. گفتم: "نرو خطرناكه!" ولي او تصيمش را گرفته بود. خداحافظي كرد و رفت..."

خانم وارتوش اسماعيلي خاطرات زيبایي از خواب‌ها و رؤياهايش از وارطان و امام گفت كه فرصت بازگويش نيست اما دريغم مي آيد خاطره ديگري را از او نقل نكنم هر چند با اندكي سانسور!:
" مدتي بعد از شهادت وارطان قرار شد از طرف دولت به من خونه بدن. روزي آقاي كزازي از بنياد شهيد با سه نفر ديگر اومدن دنبالم. وقتي رفتيم خونه را تحويل بگيريم، اونجا كه رسيديم ، همين كه خواستم پام را روي پله ورودي بذارم - به خاك پسرم قسم- ديدم انگار يكي از پشت سر من رو مي‌كشه. برگشتم. وارطان بود! لرزيدم.... به آقاي كزازي گفتم: "من نميام تو، برگرديم٠" با تعجب پرسيد: "چرا؟" گفتم: "بدنم مي‌لرزه، وارطان راضي نيست..." اشك تو چشم همه حلقه زده بود. گفتم: "اگه مي‌خواهيد شهيد خوشحال بشه اين خونه را به يك جانباز معلول بديد استفاده كنه. به اونايي بدين كه واسه انقلاب تلاش كردن و راه شهيد رو ادامه مي‌دن. اگه لازم باشه امضا مي‌كنم. من با زندگي خدمتكاري مي سازم."
از كتاب شب خاطره، ص ١٦، محمدحسن قدمي/ سورة مهر

محسن مؤمنی‌شریف




       + نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 9:13  توسط ریحان شریف  | 

گفته است که بگویم «حلالش کنید»؛ رے را مسافر است!

نوشته بود:
«این روزها بی‌قرار است.. خیلی‌خیلی بی‌قرار.. برای سفری که قرار است کمتر از 20 روز ِ دیگر برود.. به میکدة عشق.. به سرزمینْ و خاکی که با اطمینان کامل می‌گوید مدت زیادی است که تنها آرزوی زندگی‌اش است.
دارد کم‌کم بارش را می‌بندد.. حساب‌هایش را صاف می‌کند.. حلالیت‌هایش را می‌گیرد.. تا برسد به روزی که صافِ صاف.. بی هیچ ذره‌ای دلخوری از زمین و آدم‌های زمینی‌اش.. چمدان ببندد به مقصدِ عشق.. به کربلا..»
آمده بود که بخواهد:
«
حلالش کنید؛ به خاطر در کنارش بودن‌هایتان در روزهای سخت زندگی‌اش، به خاطر همراهی‌هایتان، و به خاطر پا به پایش آمدن‌هایتان.»گفته است که بگویم «اگر خواسته‌ای، حرفی، درددلی و حتی توصیه‌ای از سفرهای کربلایتان دارید، برای بهتر شدن سفر برایش بفرستید. همه‌شان را می‌نویسد و کمتر از بیست روز دیگر درست در روزهایی که دارند شهر را سیاه‌پوش فاطمیه می کنند.. همة حاجت‌هایتان داخلِ ضریح خواهد بود.
 «رے را» خواسته است که حلالش کنید...
که دعایش کنید..



سعی کردم به رسم امانت، تنها به فعل و فاعل جمله‌هایش دست بزنم.


       + نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 8:52  توسط ریحان شریف  | 
اصلاً هیچ کس اندازة خدا منظور آدم را نمی‌فهمد!

       + نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 11:40  توسط ریحان شریف  | 
حوزة هنری پس از فیلم‌های «یه حبه قند» و «حوض نقاشی» با محوریت خانواده و سبک زندگی، امسال هم با فیلم «مهمان داریم» در جشنواره فیلم فجر حضور دارد.

 



+ سر به مُهر


       + نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1392ساعت 13:53  توسط ریحان شریف  | 

«سوره؛ گزارش اشک» از هنر و ادبیات عاشورایی می‌گوید.



       + نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 10:13  توسط ریحان شریف  | 
سلام
حلول ربیع مبارکتان.
اگرچه ایام عزا به سر رسید، اما دست خودمان نیست که گِلمان را به عشق امام رضا(ع) سرشته‌اند.
حق بدهید که با خواندن این نوشتة کوتاه وحیده، هوایی شوم.
یاد «مسطورة سفید» بیفتم و عشق بی حدش به امام رضای رئوف.

«قربان آن طلایی های گنبدت بشوم شمسی ترینم! قربان آن قد بلندت که گلدسته ها را به وجد می آورد... بالا بلند! می خواهم بلند شوم مثل کبوتران ِ هوایی ات، بال بال بزنم دیوانه وار و خودم را برسانم دور سرت، بعد بچرخم بچرخم بچرخم و بعد گوشه ی دنجی از سقف ایوان طلایی ات بنشینم و زائرانت را نگاه کنم. خدا نگذرد از این انگورها...قربان سینه ی سوخته ات بشوم که هی نفس در آن می رود و برمی گردد. قربان قد بلندت بشوم وقتی تلو تلو می خوری از فشار زهر! بیچاره اباصلت...که تماشاگر این نشست و برخاست بود...بیچاره روزگار ... بیچاره من و دلی که هوای تو را دارد... بیچاره قلمم که نوشتنش نمی گیرد... بیچاره تر کسی که تو را نشناخت ... بیچاره تر کسی که شناخت و عاشقت نشد...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا... یا امام الرئوف»



       + نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 10:36  توسط ریحان شریف  | 

می‌گفت: «این ضریح به کربلا نرسیده مریض شفا می‌داد.»

با چشم‌های تازه از عینک درآمده توفیق حضور در مجالس اربعین نداشتم. نهایت عزاداری‌ام چشم دوختن به صفحة تلویزیون از پشت سیاهیِ عینکی دیگر بود. دلخوشی‌ام نگاه به پاهای برهنة زائران خوش‌سعادت، گوش سپردن به نوای تزورونیِ باسم کربلایی و دل سپردن به وعده‌های نایب‌الزیاره‌ای دوستانم، برادرم و خبرنگاران تلویزیونی بود.
حسرتِ به دل ماندة یک مجلس حقیقی را با وعدة سال بعد آرام می‌کردم که سر از مجلس رونمایی کتاب درآوردم. بعد از این همه تکرار دیگر می‌دانستم آیین رونمایی را. با این اغماض که امروز جلسة رونمایی از کتاب سفرنامة ضریح «امام حسین» است.
غافل از اینکه نوع مجلس، عنوان آن و بهانه‌اش فرقی ندارد در جایی که در پسوندش نام «حسین» نشسته باشد. گواه من همین بس که آیین رونمایی امروز عزای حسین شد برای مجلسیان. اصلاً چه فرقی می‌کند عزای حسین باشد، کتاب او باشد، ضریح او یا حرمش؟ واژة «حسین»‌اش کافی است برای لهوف شدن موضوع، بدون دیدن چیستی و کیستی مضاف آن.
انگار هر چیز که منتسب به اوست روضة تمام است، مقدس است، متبرک است. حتی اگر همان که رسالت بوذری گفت از صاحب‌قولانِ به ظاهر صاحب‌نظر که: «تکه آهن‌هایی که هنوز بر قبر ننشسته‌اند چطور متبرکند؟»
نمی‌دانستند تکه‌های فلز برای متبرک شدن نیاز بر نشستن یا ننشستن بر قبر حسین ندارند؟ نمی‌دانستند همین که نامش در ادامة اسمی بیاید متبرک است؟ نمی‌دانستند تنها اسمش کافی است برای آبرودار شدن یک جمع و یک عالَم؟
سکة کتاب امروز ما هم به نام او خورده بود که سالن سوره را این همه خواستنی کرده بود. سِن امروزمان به تصویری تمام قد از ضریح مطهر قد کشیده بود، کلیپ با تزورونیِ باسم‌کربلایی صداگذاری شده بود. میز به پارچه‌ای متبرک از مضجع شریف آراسته شده بود، فانوس‌های در ذهن‌ کودکی نشسته شده‌ام بر روی سن چیده شده بود، سخنران از پابرهنگان اربعین رقم خورده بود.
امروز خواستنی شده بود، کتاب خواستنی شده بود، سالن خواستنی شده بود، چون غم حسین زیبایشان کرده بود. همان که بوذری ابتدای برنامه خوانده بود: «حتی سیاهی علمش فرق می‌کند...»

 ...
«قِزلی» می‌گفت دلخوشیم به حرفِ پسر بچه‌ای که گفته بود «حیف که از آدمای امام حسینید، وگرنه...» آن هنگام که اجازه نداده بودند همراه کامیون حامل ضریح باشد، می‌گفت تمام دلخوشی‌ام به این «آدمای امام حسین» بودنی است که این پسربچه لقبمان داده بود.
قزلی نمی‌دانست یک هفته‌ای که مهمان خط به خط این کتاب بودیم، به اندازة همان بیست و هشت روز همراه کاروانشان بوده‌ایم.
قِزلی نمی‌دانست وقتی سر گذاشته بود روی مضجع شریف، قلب ما هم فشرده شده بود در مقابل صفحة مانیتور.
او نمی‌دانست همراه او ما هم داخل ضریح مطهر شده بودیم. نمی‌دانست همان پایین پای علی اکبر، قلب ما هم همراه قلب بچه‌های کاروان گرفته بود.
نمی‌دانست ما هم دیده بودیم تمام آنچه را که او دیده بود، نمی‌دانست حتی صدای نفس‌های فرشاد را هم شنیده بودیم.
می‌دانم که قزلی نمی‌داند علاوه بر همراهی‌اش، ما هم در سفرنامه‌اش بوده‌ایم. او ما را ندیده است، «شما» را ندیده است!


* «مؤمنی» می‌گفت: میلیون‌ها عاشق، مشتاقانه از هم سبقت می‌گرفتند که بوسه زنند بر هنر دست قلمکاران ما، بر هنر دست فرشچیان ما.


       + نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1392ساعت 9:45  توسط ریحان شریف  | 
اين چشمه ها براي او هميشه جوشانند; حتي اگر هر شش ساعت يك بار تنها قطره اي اشك مصنوعي تجويزشان شده باشد!


       + نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 21:53  توسط ریحان شریف  | 

به شکوفه‌ها به باران، برسان سلام ما را!



اسلم ترکِ؛ غلام و سرباز امام حسین : (+)



       + نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 8:42  توسط ریحان شریف  | 
به دیگران که نمی‌توانم بگویم، دیوار همه بس بلند است؛ دست کم خودت گوش بگیر ای منِ بیچاره:
«آدمیان را در تنگنا قرار نده که مجبور باشند برای دفاع از خود ناگفته‌هایشان را بگویند.»
ای من، تجسسِ «ولا تجسّسوا....» چیز عجیب و شاخداری نیست که قول داده باشد سراغی از ما نگیرد؛
همین سؤال و جواب‌های کوچک، همین چرا و چگونه‌های همیشگی!
بسنده کن به همان مقدار که می‌شنوی، می‌بینی!
ای منِ سردرگم!



       + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 8:11  توسط ریحان شریف  |