اما:
جنگِ قدرت میکنیم برای خدمت؛ خدمت میکنیم برای قدرت.
برای خلقِ خدا خلیجِ فارس خلق میکنیم در تهران. پارک فیالبداهه میرویانیم در اراضی بایر.
برای جبران کمکاریِ چمنها، روی سرخِ خاک را سبز میکنیم با افشرههای به رنگ چمن.
مردها را بهار مینامیم، بهار را فصل دلتکانی.
برای ادبیات دل میسوزانیم شاید، و برای فردوسی و اقتصاد!
طلا را از قیمت میاندازیم، کرایههای تاکسی را طلا میکنیم.
هشت سال سواری میدهیم برای هشت سال دیگر سوار شدن.
قانون را چون تهماندة سیگار زیر پا میگذاریم برای تصاحب منصبِ اجرای قانون.
مرخصی یک روزه میگیریم «از خودمان»، برای گریبانگیر نشدن با حقّ مردم (یا زبان مردم).
از پای مصنوعیِ بندة خدا خاکریز و ستاد انتخاباتی میسازیم برای خودش.
روی گرة روسری همسرمان حساب رأیِ جوانپسند باز میکنیم برای خودمان.
اشک تمساح میریزیم دوباره، سلام بیطمع(!) میدهیم همچنان.
لازم باشد به شناسنامه هم دست میبریم مثل قدیم؛ این بار سِنّمان را «کم»تر میکنیم فقط!
«چقدر با اکراه، اشتیاق دارند این بندگان خدا برای تحمل آب دماغ شتر!»
ما که با یک کیک و ساندیس سی سال نمکگیر میشویم، چه کنیم با شرمندگی این همه خدمت؟
نه اینکه ندیدمت؛
بزرگ دیدمت،
خدا دیدمت.../ علیاکبر بقایی
از لوحهای زرین و تقدیرهای امسال سهمی به سوره نرسید. سورهای و حوزهای که باشی «نرسید» را «نرساندند» میخوانی. به همان منطق که از منتخب مردم بودنِ «حوض نقاشی» تا منتخب جشنواره بودن فرسنگها فرق را خوب درک میکنی.
به راستی چند لوح برگزیدگی میتوانست برابری کند با رضـــایت رهبری از «کیفیت» و «ارائة» کتابهای سوره؟
سوره مهر، حوزة هنری و دستاندرکاران کتاب انقلاب و دفاع مقدس چقدر لوح و تندیس میگرفتند که بتواند با جایزة امروزشان برابری کند؟
امروز دومین روزِ بعد از اختتامیه نمایشگاه بود. برگزیدگی کتابهای ادبیات دفاع مقدس و ادبیات انقلاب اسلامی طوری برگزار شد که هزارن ستاره و هزاران لوح و هزاران پاداش یارای بیانش را ندارند.
خبرگزاری نسیم؛
"معاون هنری حوزة ه هنری:
رهبری در دیدار امروز فرمودند وقتی گزارش دفاتر ادبیات و هنر مقاومت را میخواندم سجدة شکر بجا آوردم..."

"ادامة عکسها...
دیگه اینکه اون کتاب هم برای همین انتشاراته. راجع به قیمتش هم روم سیاه، خدا از باعث و بانیش نگذره، با سری به زیر افکنده باید بگم ۶۵۰۰ تومان. گفتم که نگید نگفتی. جیباتون رو نگاه کنید که مجبور نشید با روی سرخ و سفید کتاب رو به قفسه برگردونید.
اونایی هم که مثل ما هنوز حقوق فروردینشون رو نگرفتن میتونن بعد از این ایام، از فروشگاه سوره، (خیابان حافظ، خیابان سمیه، نبش در جنوبی حوزة هنری) تهیهاش کنن.
منم که اصلاً نمیگم کتاب «لشکر خوبان» رو پیشنهاد میدم و «ضد» فاضل رو.
هیچ ربطی هم به من نداره که «فیضبوک»ِ ناصر فیض هم جزء تازههای امساله. هر کی دلش خواست میتونه با مسئولیت خودش بگیره.
اما با دل و جون کتاب «اسماعیل»ِ آقای فردی عزیز و «تا روح تنهای تنها»ی، دوست خودم رو بهتون معرفی میکنم.
این شعر زیبا هم از جناب فاضل تقدیم شما:
و عمر،
شیشة عطر است! پس نمیماند
پرنده تا
به ابد در قفس نمیماند
مگو که
خاطرت از حرف من مکدر شد
که روی
آینه جای نفس نمیماند
طلای اصل
و بدل آنچنان یکی شدهاند
که عشق
جز به هوای هوس نمیماند
مرا چه
دوست چه دشمن ز دست او برهان
که این
طبیب به فریادرس نمیماند
من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم
«قطار منتظر هیچ کس نمیماند»
+ مرتضی سرهنگی/ لشکر خوبان
نگران فرزندی هستی که مادر به بیرون از کلاس میخواندش و به او میتوپد که چرا حواسش را جمع نمیکند و حرکات را به درستی انجام نمیدهد؟ میگوید دکلمه که نمیگویی، با ظرافت به حرکت دستها دقت کن. نگران فرزندی که مادرش به مربی میگوید در منزل تمرینها را درست انجام نمیدهد. تا وقتی که اینجاست و در مقابل تو، خوب کار میکند.
ادامة مطلب...
خانی که اسمش سالهای سال در دل بچهها، خاطرات بچهها، و کیهانِ بچهها حکومت میکرد.
خانی که تا همیشه مادرش خانِ او بود؛ آن قدر که بیش از هفت ماه تاب نیاورد ندیدنش را.
شنیده بودم امیرخان عاشق مادرش است، شنیده بودم امیرخان نگران حال مریم و مهتابش است برای روزهای نبود مادر، اما نشنیدم چه کردند فرزندانش در نبودِ خودِ خان!؟

امروز ختم امیرخان بود، اما نه از آن ختمها که ما دیده بودیم. ختمِ خانی که مریم و مهتابش با چهرة آرامشان دلت را به درد میآوردند.
ختمی که روضة دردناکش، سوزِ صدای سراج بود و بسوز ای دلهای او!
ختمی که اعلامیهاش صفحة جلد کیهان بچهها بود!
امروز ختم امیرخان بود، ختمی که گریهها برای او نبود، عزادارها برای خود عزا گرفته بودند در از دست دادن چنین خانی!!!
دیده بودم کتابهایی را که افتخارشان جایزة مسجد جوادالائمه است؛ امروز دیدم اسم امیرخان افتخاری بوده برای مسجد جوادالائمه.
رثای امیرخان، بزرگداشت امیرخان، وصیت امیرخان و تقدیر از امیرخان، همة اینها در آخرین جشنوارة «شهید غنیپور» رقم خورده بود و هیچ کس نمیدانست که این خان قصد ماندن ندارد.
کولهبار امیرخان سنگین از سلامهایی بود که داده بودند به رفیقانشان برساند...
خانِ ما را مردمان ولایتش دوست داشتند!
(+)
منظورش «بیبی» بود.
گفتم: «همة آن مطلب واقعی بود آقای فردی! بیبی فوقالعاده پرهیزکار و فاضله بود.»
چهرة محجوبش محجوبتر شد و برای بیبی آرزوی رحمت کرد....
رضایت او برایم به اندازة جایزة «شهید غنیپور» ارزش داشت. از خوشحالی در پوستم نمیگنجیدم...
...
پیامک سنگینی
بود. تمام قلبم لرزید. نشد که به اشکها بفهمانم اتوبوس جای گریه نیست. شاخههای بید در
دستم با اشکهای بیاختیار، سنخیتی نداشتند...
همین سه روز
پیش آقای فردی به حال بیبی غبطه میخورد...
شادی روحش فاتحهای نثار کنید.

* + پیام تسلیت مقام معظم رهبری
* + معلم مهربان ادبیات انقلاب...
* + اهدای کتاب در مناطق محروم...
* + وداع با پدری مهربان.../ فریبا یوسفی
بدون اینکه بخواهم و بدانم، از دیروز ذهنم را به خود مشغول کرده. یادِ اول بار دیدنش افتاده بودم، همان شبِ شعر پارسال. اوّلینش در حیاط بود؛ همراهِ یکی از همسایگان ایستگاهیمان. نوبت شعرخوانی او که رسید، جناب قزوه اعلام کرد: «سید محسن رضوان». قبل از خواندن شعرش گفت که سید نیست و رضوانی هست. آقا رو به قزوه فرمود: «این شد دو غلط!». بعد از آن هر جا بخوانم محسن رضوانی، در ذهنم تداعی میشود: «این شد دو غلط!». شعرش فوقالعاده بود. چند خطش را یادداشت کردم، و بالای سرش، اسم شاعرش را.
بار دیگرش بعد از نماز عید فطر، با همان عینک گردش. جوانی بالدار بطریِ آبی را به اندازة تشنگیِ یک ماه سر میکشید. چنان بیاختیار نگاهش کردم، که به مباح بودن آب خوردنش شک کرده بود.
«خیال کن که غزالم» محمد اصفهانی را بسیار دوست دارم؛ آهنگِ دلتنگیهایم برای امام رضاست. ایام شهادت امام رضا(ع)، در سایت ادب فارسی، ردیفی از اشعار رضوی دیدم. در میان شاعران، باز عکس محسن رضوانی بود که به چشم میخورد. کلیک که کردم فهمیدم شاعر «خیال کن که غزالم» او بوده و من نمیدانستم.
و این بار، آخرین روز تعطیلات نوروز، در میدان راهآهن، مسیرِ منزل دوستم، منتظر تاکسی نازیآباد بودم، با دیدن همان جوانکِ نحیف با عینک گردش، آهسته گفتم، اینجا هم محسن رضوانی؟ سوار تاکسی که شدم، چند قدم جلوتر راننده جلوی پای او ترمز کرد. تا انتهای مسیر، مدام میگفتم آن همه قجرینوشت، از این جوانکِ نحیف بالدار است؟ و تا خودِ نازیآباد یادم میآمد من چقدر از شعر آن شب او لذت برده بودم.
دیروز فکر میکردم که برای من، مراعاتالنظیرِ «محسن رضوانی»، شعر امالبنینش شده است. عجیب یاد تقطیعِ هجایی امالبنینش افتاده بودم. در همان فکر و خیال، از عزیزی پیغامی با تیک خصوصی دریافت کردم، سرودهای زیبا برای حضرت امالبنین. متحیر مانده بودم بین این نشتیِ فکر و یادِ حضرت امالبنین.
ما تا یکم، دوم، سوممان را فراموش نکنیم، سراغ تقویم نمیرویم. رسانه هم که روی همة ما را سفید کرده. برنامههای دیشبمان خبر از برگزاری جشنوارهها و بزن و بکوبهای سنّتی بود. به هر حال کامنت همان دوست تقویممان شد و تلنگر....
امروز صبح، لابهلای خرتوپرتهای روی میز، دنبال شمارة دکتر مادر میگشتم. برگهها بدون وقفه و تمرکز از جلوی چشمم رد میشدند، از خاطرم گذشت روی برگة قبلی اسم «محسن رضوانی» به چشمم خورده. عقب برگشتم، همان برگه بود که آن شب، تکهای از شعر امالبنین را یادداشت کرده بودم، و اسم شاعرش در بالای صفحه را...
رباعی
گفتی و تقدیم سلطان غزل کردی
معمای
ادب را با همین ابیات حل کردی
رباعی
گفتی و مصراعی از آن را تو ای بانو
میان اهل
عالم در وفا ضربالمثل کردی
فرستادی
به قربانگاه اسماعیلهایت را
همان کاری
که هاجر وعده کرد و تو عمل کردی
کشیدی با
سرانگشتت به خاک مُرده، خطی چند
تمام شهر
یثرب را به خاک طف بدل کردی
خودش را
در کنار مادرش حس کرد بغضش ناگهان وا شد
خدا را
شکر بودی زینب خود را بغل کردی
چه شیری
دادهای شیران خود را که شهادت را
درون
کامشان شیرینتر از شهد و عسل کردی
***
رباعی تو
بانو گرچه تقطیع هجایی شد
به تیغ
اشک خود، اعرابشان را بیمحل کردی (+)
* این پست به تقلای خودش متولد شد.
* «چشم، چشم، دو ماهی» همچنان به قوت خود باقیست.
* حوضها هم اگر آبشان عوض نشود، ماهیها میمیرند رے را...
*** التماس دعا!
ما هم که دستِ هر چی تنبل رو از پشت بستیم سختمون بود برگردیم تو اتاق و باز دوباره همین چند قدمِ رفته رو تکرار کنیم. دو تامون از جمع جدا شدیم و بیهدف رفتیم سمت کتابخونة یکدستِ آرشیو. مثل خریدارای ناآشنا چنان با هیجان به کتابهای کتابخونة خودمون نگاه میکردیم که انگار تازه داریم میبینیمشون.
در حین ورق زدن کتابهای شعر، موسیقی، گرافیک، آثار مرحوم ابوالفضل عالی، و... و... و...، به کتابِ ظاهراً بچهگونهای رسیدیم که اسم رئیسمون روش بود. ما هم که رئیسذلیــــــــــــــل!!!
همونجا سرپا شروع کردیم به خوندن و خوردن کتاب. حالا نمیدونم من بابِ «نفَسِ من بیـــدی تـــو»بود که کتابِ عجیب رفت تو دلمون، یا خودش تو دل برو بود. کتاب رو دو نفری دست گرفتیم و ورقزنان برگشتیم تو اتاق و چنان با حس و حال و آخی و اوخی خوندیمش که قرار شد در لیست بعدی خریدمون هم قرارش بدیم.
من نمیدونم، ولی هر چی بود تو همون شروعش بود:
...
«بعضی وقتها، وقتی بابا نمیتواند ببیند، خیلی خوب است! آدم میتواند آرام بالای سر خواهر کوچکش، زهرا، برود و او را نیشگون بگیرد. آدم میتواند خیار را با پوست بخورد. دو تا پرتقال بخورد و بگوید که نصفی خورده است. شیشة شیر زهرا را بردارد و شیر او را بخورد. گردنبند او را باز کند و دور انگشتش بپیچد. دو ساعت ناخنهایش را بجود و...
اما خیلی وقتها، وقتی بابای آدم نمیبیند، بد است؛ چون هر کار خوبی میکنی بابا نمیبیند! وقتی زهرا را روی پاهایت میخوابانی، نمیبیند. غذایش را میدهی، نمیبیند. لقمههای کوچولو میخوری، نمیبیند. برای مامان آب میآوری، نمیبیند. به خاطر همین هی باید بگویی که داری چه کار میکنی. مثلاً باید بلندبلند بگویی: «الان دارم میروم دستشویی». «الان دارم میروم آشپزخانه»، «حالا دارم به زهرا شیر میدهم.»، «حالا دارم ناخنهایم را میگیرم.»...
بابا نمیبیند که داری مشق مینویسی. برای همین هی باید بلندبلند درس «کوکبخانم» را برایش بخوانی.باید هی بگویی: «کوکبخانم زن با سلیقهای است.»
وقتی آدم دختر بدی باشد، خوب است که بابا نبیند. وقتی دختر خوبی باشد، بد است که بابا نبیند.مامان هم که همیشه میگوید دختر خوبی هستم.

مامان میگوید:«الان یک ساعت است که داری گریه میکنی. چه میخواهی بچّه؟»
بغض کردهام.نمیتوانم حرف بزنم. دلم میخواست بابا نقاشیهای نمایشگاه را میدید. دلم میخواهد بابا بتواند ببیند.
میگویم:«چه نمایشگاه بدی بود!»
بابا میگوید:«آفرین دختر گل! دیگر گریه نکن. نمایشگاه بد که گریه ندارد.»
میگویم:«آنها ما را مسخره کردند.»
بابا میگوید:«عیبی ندارد. بچهاند. نمیفهمند.»
بچهها از شیشة سیاه عینک بابا فهمیدند که نمیبیند. دلم میخواهد عینک بابا را بردارم و بیرون بیندازم.
مامان سفره را پهن میکند. بابا میگوید: «اگر گریه نکنی، بعد از ناهار خودمان یک نمایشگاه درست میکنیم.»
مامان میگوید:«توی چشم هر کس دو تا حوض هست. توی حوضها هم دو تا ماهی هست. هر وقت کسی گریه میکند، آب حوض کم میشود. اگر کسی خیلی گریه کند، آب حوض تمام میشود و ماهیها میمیرند.آن وقت آدم کور میشود.»
حرف مامان را که میشنوم، فکری به سرم میزند. دو تکه کاغذ برمیدارم و روی آنها دو تا ماهی میکشم. به بابا میگویم مثل مجسمه بنشیند و تکان نخورد. بعد ماهیها را روی شیشههای عینک میچسبانم. به بابا میگویم: «تو هم گریه کردی که چشمهایت اینطوری شد؟»
میگوید:نه نابینا شدن من داستانی دارد. بعد از ناهار برایت میگویم.»
مامان میگوید:«برو به صورتت آب بزن تا حوضها پر شوند!»*
...
در ِ بالابر باز شد. دیدیم همکارمون که نزدیک یک ساعت همراه قابلمهها اسیر شده بود، از بستة نونها نونی درآورده بود، و از بستة ماستها ماستی ، و با کمال آرامش یه دل سیر نون و ماستی زده بود که مبادا تا رسیدن نیروهای امداد و نجات، از گرسنگی تلف بشه.
* عنوان کتاب:چشم، چشم، دو ماهی/ نوشتۀ محمد حمزهزاده / تصویرگر: حسن عامهکن/ موضوع: داستانهای جنگ
برگزیدۀ جشنوارۀ ربع قرن کتاب دفاع مقدس
حالا که میتوانند زنده باشند و زندگی کنند، پس میتوانند یک ساله هم بشوند دیگر.
با شیرینیهای بسیار زیاد و تلخیهای بسیار کمش؛ ایستگاه ما هم یکساله شد؛ به همین زودی!

قیصرِ 54 ساله (+)
همة این گاهیها را در چند ماهِ گذشته مرتکب شدهام؛ و حالا گاهیِ پست را.
برای پست دیروز، که هیچ شباهتی به پست نداشت، شعر و پیغام ارزشمندی دریافت کردم؛ گویی که جای درستش همانجا بوده که هست.
گویی که وحیده افضلی میدانسته هنوز در حال و هوای «این استخوانهای شکسته»ام، و میدانسته پس از آن چند کلیک، و با دیدن عکس شهید (+) میبایست زمزمه میکردهام: «این مرد عاشق بوده بی شک/ وقتی که از این راه رفته»... / گاهی بعضی قلمها زبان تو هستند!
این مرد عاشق بوده بی شک/ وقتی
که از این راه رفته
شاید که یوسف بوده و با/ زیباییاش
در چاه رفته...
کنعان که نه، ایران هزاران/
یعقوب ِدلآشفته دارد
بعضی دچار چند یوسف!/ (این راه
را دلخواه رفته... )
یعنی که مادر سالها قبل/ روی
سرش قرآن گرفته
از سینهاش یاسین و الحمد/ همراه
سوز و آه رفته
یعنی پدر پیشانیاش را/ بوسیده
و سربند بسته
تکلیفِ اجباری نبوده/ (یعنی پسر
، آگاه رفته!)
بی بال، اما پر کشیده/ در آسمانها
سر کشیده
راه بلند عاشقی را/ در فرصتی کوتاه
رفته
بی دست، زلف دخترش را/ در خوابهایش
شانه کرده
بی سر طواف عشق کرده/ بی پا به
بیتالله رفته
عطر تنی می آید از دور/ این استخوانهای
شکسته
بوی کسی را وام دارند/ مردی که
سمت ماه رفته
* گاهی مقدر میشود در ساعتی که میبایست با وحیده افضلی ملاقات کنی، نایبالزیارهاش بشوی؛ در همان قطعة بیستونُهی که برایش سروده، با شرمندگیای که او برای اهالی این قطعه سروده و تو با دست خالی آمدهای چه بگویی؟
* همین شعر (+)
----------------------------------------------------
* نوای وب "ایریت" را بشنوید. (+)*
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر...
-*حرف و قصدِ پست جدید نداشتم؛ مدتیست ایستگاهمان غمگاه
شده، من که ایستگاهبانش هستم، از کجا و برای چهاش را نمیدانم، تنها توانستم
برای عوض شدن حال و هوایش، دست به دامن قیصر شوم.
-* امروز را دوست داشتم؛کلیکهای امروز صبحم متبرک بود به اسم شهیدی که نمیشناختمش.
با چند کلیک بر دور و بر یکی از کامنتها به جایی رسیدم که
بر سردرش عکسی نورانی آویزان بود. صاحب کامنت فرزند آن شهید بود. فرزندی که تنها 69
روز وجود پدر را درک کرده. و من نمیدانم چند روز از آن 69 روز، نفَس او را!؟ و حالا فرزند ِ همو وامدار نام پدر است. شهید و نوهای که سَر و سِرّشان با
«محمد» و «رضا»ست.
-* جملة تیتر از همان برکات صبح است.
ـ* اینجا (+) را ببینید.
تا درست همان روز که دستمان به جایی بند نیست، یادشان بیاوریم همین دو قدمِ نصفه و نیمه را.
یادشان بیاوریم تا شاید به همین چند قدم، دستمان را بگیرند.
میگفت پیکر یکیشان حکایت از دستِ بسته داشته.
میگفت با همان دستان بسته شهید شده...
دیدن روی
تو در خویش ز من خواب گرفت
آه از
آیینه که تصویر تو را قاب گرفت
خواستم
نوح شوم، موج غمت غرقم کرد
کشتیام
را شب طوفانی گرداب گرفت
در قنوتم
ز خدا عقل طلب میکردم
عشق اما
خبر از گوشة محراب گرفت
نتوانست
فراموش کند مستی را
هر که از
دست تو یک قطره میِ ناب گرفت
کی به
انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را
میشود از حافظة آب گرفت؟
از "فاضل نظری"
حسن
گوشوارة عرش است
که در کوچه روی خاک افتاد...(+)
باران خاصیت
بهار است، به شرط آنکه ببارد؛
ببارد و
بشوید و ببرد.
دستِ شکسته را به گردن میبندند؛ گردنِ شکسته را به کجای دلِ شکسته میآویزند؟
موقع خروج از آلالبیت، مستخدمهاش که برای تحویل گرفتن اتاقها و بدرقهمون اومده بود، همچین که دید با زبون ترکی ازش تشکر و خداحافظی میکنم، از خدا خواسته یکی رو پیدا کرد که اعتراض و نارضایتیش رو از نگهداری اتاقای طبقة بالا بهش برسونه. ظاهراً بچهها موکت اتاق رو با اتو سوزونده بودن. طبق آدرسی که داد معلوم شد کارِ فرحا و انشا بوده. با شنیدن گِلههاش هم شرمنده شدم و هم پیش خودم گفتم بارکالله به این دو تا آتیشپاره که حتی برای همچین سفری از اتوشون نمیگذرن!
ادامة مطلب...
چی میشد فقط یه کم از اعتمادبهنفس این بشر (دهنمکی) به ما هم میدادی؟
+ عقل سالم در بدن سالم است...
هر وقت اومد، فیلم "سر به مُهر" رو هم ببینید؛ یه ذره خوب بود.
به جانبِ آن همه بینشانیِ دریا برگردی؟
پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه میشود؟!
(سیدعلی صالحی)
زیارت وداع را خوانده بودم؛ چشم برداشتن و دل کندن سختتر از خواندن دعایش بود.
سرم را تکیه داده بودم به در ِ ورودی پایین پای حضرت. دو خادمة کنار دستم همچنان که با پَرهای سبزرنگشان مشغول راهنمایی زائران بودند، از معانی «آمِنین» برای هم میگفتند؛ آنجا که بالای سرِ آن یکی در نوشته شده «اُدخُلوها بسلامٍ آمنین». میگفتند شاید به معنی «داخل شوید، در حالیکه ایمان آوردهاید» باشد. در ادامه، معنیِ دورتری هم به گوشم خورد، طوری که به جای «الف»، «عین» استنباط میشد. سر بلند کردم و اجازه خواستم که معنیای که به ذهن من هم خطور میکند را بشنوند، با روی باز پذیرفتند. گفتنم به نظر میرسد «امنیت و ایمنی و در امان بودن» به این آیه نزدیکتر است. به این معنی که «داخل شوید در حالیکه ایمن هستید/ با امنیت وارد شوید». ظاهراً این تعبیر بیشتر به دلشان نشست، خوشحال شدند و تشکر کردند. گفتند یادگاری بود از شما.
قبل از خداحافظی، یکی از ایشان به کتیبة بالای سرم اشاره کرد و گفت یک یادگار هم از ما به شما: «لابد میدانید که وقتی از این در، واردِ روضه میشوید، بهتر است با این سلام داخل شوید.» سر بلند کردم و کتیبة بالای سرم را دیدم که به زیبایی تمام نوشته شده بود: «سلامٌ علیکم؛ طبتم، فادخلوها خالدین»!
خوشحال شدم از این هدیة وداعیه.
نگفتم که بالای سر ایستگاه ما هم... فقط گفتم: «وارد بهشت که میشوید، خازنان بهشت با این سلام به استقبالتان میآیند؛ روزیتان باشد این استقبال و این سلام!»

نه مثل سارهای و مریم، نه مثل آسیه و حوّا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا!/ علیرضا قزوه
بهار میآید و با خود روزهای نو می آورد، و ما همچنان در انتظار روزگاران نو.../ شهید آوینی
به چشم زمین: برفها آب شد
به فکر کویر: آبشار آمده
به ذهن کلاغان: زمستان گذشت
به قول پرستو: بهار آمده.../ قیصر امینپور
عیدتان و سالتان پر از شادی!
ای پایکوبان رفته و دلتنگ برگشته...
درست یک سال گذشت.
از امروز بود که قبل از اینکه ریحان شوم، «مسافر» شدم.
امروزِ شمسی وارد کاروان «الی بیتالمقدس» شدیم و امروزِ قمری وارد لبنان. میلاد حضرت زینب(س) وارد لبنان شدیم و سه روز پس از میلاد، همان روزها که از دمشق بوی آتش زیر خاکستر میآمد، همان روزها که از گوشه و کنار شهرشان زمزمة جنگ به گوش میرسید، در همان روزهای ظاهراً ناآرام، در حرمش با آرامش تمام عرض ادب کردیم.
سالی که هنوز دو روزش باقیست؛ سالی منحصربهفرد، عجیب، زیبا و پرخاطره بود برای من.
سالم با زیارت حضرت بانو آغاز شد (هرچند کوتاه) و با زیارت امام رئوفمان به پایان رسید.
فراموششدنی نیست آن یک لحظه، آن یک نفس و آن یک دم از امسال که وقتی سر از سجده برداشتم خانهای زیبا، ساده و بیزرق و برق اما پر ابهت دیدم؛ خانهای ورای تمام تصوراتم.
دیدن گنبد سبز و زیارت قبر نامعلوم پیامبر(ص) از لذتهای خاص امسالم بود؛ لذتی سراسر آمیخته با حزن.
امسال ایوان نجف را قدرشناسانهتر درک کردم، دریافتی که از دیدن غربت آن حضرت در مکه و مدینه حاصل شده بود.
قبة اجابت را ملموستر دیدم و دلم را به داخلیترین گوشة ششمین گوشه گره زدم.
در حرمی نماز صبح خواندم که پر بود از عطر امام رضای عزیزمان؛ در جوار امام جواد(ع) و امام موسی کاظم(ع).
امسال آرزوی سامرّایم برآورده شد، و دیدن سردابی که بوی جمکران میداد.
زیارت یکساعتة بانوی قم از دیگر قشنگیهای امسالم بود.
امسال زیباترین ماه رمضان ممکن را تجربه کردم. با جرعهای از آب زمزم و رو به کعبه به استقبال اذان صبح میرفتیم و با جرعةای دیگر در کنار کعبه افطار میکردیم.
سالی که هنوز نفس میکشد پر بود از نفَسهای زیارت. اگرچه داغ زیارت ائمة بقیع همچنان در دلمان باقی ماند.
363 روز گذشته پر بود از نعمت و برکات مادی و معنایی؛ امسال اسم سه شهید به زندگیام گره خورد.
خانه نه، اتاق نه، حیاط نه، امسال قسمت من از دنیای بزرگ مجاز یک ایستگاه بود. ایستگاهی که با هیچ کدام از خانهها و ویلاهای این دنیای مجاز عوض نمیکنم. ایستگاهی پر از دوستان مسافر دوستداشتنی که ندیده دوستشان داردم.
حتی همین ایستگاه هم از مقدرات امسالم بود. سرپا نگه داشتنش مجبور به نوشتنم میکرد و این مجبور شدن بهانهای بوده برای رقم خوردن تکالیف مهمتر.
امسالم پر بود از عکسهای کنار هم چیده شده، از لذتهای غیرقابل وصف، از حال و هوای آشنای مزار عماد مغنیه، از زیارت قبر مولانا، از رسیدن دستم به موهای آرمیتا، از فضای رازآلود موزة ملیتا، از بیبی، از سمیر قنطار، از چشمهای شهید سلیمانی در چهرة معصوم دخترش، و از آدمهای جدید در زندگی فردی و اجتماعیام.
سال 91 را دوست داشتم، اگر میتوانستم راضی به پایانش نمیشدم.
آرزو میکنم سالی بهتر از این در انتظار تکتک شما و مردم عزیزمان باشد؛ سالی پر از برکت، آرامش و سعادت!
پیامهایی که این روزها به دستم میرسد، «خداحافظی»ها و «به یادتان هستیم»هایی است که حاصلش غبطه و آرزوست:
در «حرم حضرت امیر(ع)» دعاگویتان هستیم، از مقابل «بابالرضا» به نیابتتان سلام میدهیم، در «سرزمین عشق و شهادت، کربلای ایران» نایبالزیاره هستیم. در بلوچستان (اردوهای جهادی) جایتان را خالی میکنیم و در فکّه، در حرم اباعبدالله...
چه بهار تو بهاریه این بهار!
ـ بهاریِ بهاریِ بهاری...
ـ امام ما بهار است...
ـ ربیعالانام...
ـ بهار از جنس ریشه است و از جنس ادب و از جنس اصالت...
ـ زنده باد بهار...
ـ رأی اعتماد به بهار در دست من و تو نیست...
ـ بهار در راه است...
ـ بهار نیازی به نشان دولتی ندارد/ بهار سرش کلاه نمیرود...
پ.ن: یعنی منظور حافظ از «بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم» همون «بهار انسانی در راه است» بود؟
----------------------------------------------------------------------------------
* رجعت درجة دولتی نیست که به سینة هر کس که بخواهند بچسبانند...
ادامة مطلب...
طاهره صفارزاده كه صبوري را بهخوبي آموخته بود، زمزمه ميكند:
"من ايستادهام
و ايستادگي من از سجده است!"
حسناخانم دخترِ خواهرمونه. در خانوادة گستردة ما تنها معادل اسمیای که میشه برای حسنا به کار برد؛ «زبون»ه. تشریح ظاهریش هم نیم متر قد و یه مثقال گوشته. در داشتن یا نداشتن همون یک مثقال گوشت هم، من یکی شک دارم.
حسنا کلاس اوّله. سه چهار سالی نیست که زبون باز کرده. به رغم اینکه خیلی دیر شروع به صحبت کرد، اما افاضة فیضهای درخورِ توجهی ازش تراوش میکنه. فقط ما موندیم این بچه با این حجم و قدرتِ کلام، چطور طاقت میآورده و زبون به کام میگرفته. هرچند همون روزهایی هم که هنوز لِمِ صحبت کردن رو نمیدونست با زبون اشاره، امون همه رو بریده بود.
تنها چیزی هم که میتونه حسنا را مجذوب دیگرون بکنه شیرینزبونیشه. حسنا تا قبل از مهرماه امسال و یاد گرفتن همین نیمچه سواد، برای خودش الفبای خاصی داشت. در کلامش «دال» نقش اصلی رو ایفا میکرد. در قاموس حسنا، «دِهمون» یعنی «مهمون»، «دُس» یعنی «سس»، دِهربون» یعنی «مهربون» و «دِمشب» یعنی امشب. وقتی میگفت بابام رفته «دَهموریّت»، میفهمیدیم پدرش مأموریته. و وقتی میگفت: «دِمشب دیمونی خونمون؟» میفهمیدم داره اصرار میکنه شب مهمونشون باشم.
قبلترها میدیدیم در دعواها و اشکریزیهاش بهوفور از کلمة «ناخچی» استفاده میکنه که بعدها فهمیدیم ناخچی یعنی مدادرنگی. و در ریشهیابیهای بعدیمون متوجه شدیم ناخچی از کلمة نقاشی منتج شده. همون طور که به لباس میگفت «بالاس». من عاشق «بیاد/ بییاد» گفتن حسنا بودم، وقتی که میگفت: «صبح، منو زود بیاد کنید».

حسنا شیرین صحبت میکرد و ما حظّ میبردیم، و کاری میکردیم که همون کلمات رو مدام تکرار کنه. گاهی به بهونهای کذایی به صحبت میگرفتیمش که فیلمی از لحن و صداش داشته باشیم و گاهی هم کلمات خاصّش رو در دفتر خاطراتمون ثبت میکردیم.
الان که خانم کلاس اوّله و سروکارش با کلمات، شنیدیم طفلک مشکلات مضاعف داره. علاوه بر مشقت یادگیری سواد، مشکل اصلیش جدید بودن همة کلماته. اینکه واقعاً فکر میکنه چیزی که خودش میدونسته صورت درست کلمات بوده و اینهایی که باید یادبگیره کاری بس عبث و بسیار پیچیده است.
همین باعث شده که شیرینی کلاس اول برای حسنا کمرنگتر بشه. در همین ایام بیماری مادرم، چند روزی مادر رو برای استراحت و رسیدگی بهتر فرستادیم منزل خواهرمون. وقتی برای احوالپرسی مادر زنگ زدم، از پشت گوشی صدای گریة عمیق و سوزناک حسنا اولین چیزی بود که به گوش میرسید. علت رو که پرسیدم، فهمیدم بعله، خانوم افاضه فرمودن «خوش به حال عزیز، فقط میخوره و میخوابه، منِ بدبخت باید هر روز از خواب پاشم برم مدرسه.»!!! دیدم طفلک مادرمون رو عجب جایی هم فرستادیم برای استراحت! البته در رابطه با مادرم از این موارد به وفور داره.
آخرین شب جمعة ماه رمضون پارسال، برای افطار رفته بودیم بهشت زهرا. موقع اذان تو صف نماز نشسته بودیم و در حالات معنوی خودمون سیر میکردیم که بارون هم شروع به باریدن کرد، دیدیم همة عوامل استجابت دعا جمعاند؛ ماهرمضون، اذان، شهید، بارون و... . دست به دامن حسنا شدیم که حسنا بارون میآد، دعا کن، تو فرشتهای، دعات میگیره. بچه که احساسات شدید ما رو دید، قضیه رو زیادی جدی گرفت، دست به آسمون گرفت و با شدت و حدّت گفت: «ایشّــــــــالله، عزیز عروس شه!» (شما «ش» رو با تلفیق «چ» تلفظ کنید) گفتیم «بچه، فرصت دعا رو سوزوندی که!» هرچند تا به امروز هنوز مادرمون عروس نشده.
همة اینا رو گفتم که بگم از اونجایی که حسنا چند دفعهای داییش رو در برنامههای ادبی تلویزیون دیده، ظاهراً روی داییش حساب رئیسجمهور رو باز کرده. فکر میکنه دیگه هرجا هر برنامهای بود باید یه سرش به دایی او برسه.
شبِ مراسم اختتامیه فیلم فجر، وقتی دیده پدر و مادرش پای تلویزیون نشستند و با دقت نگاه میکنن، با حساب و کتاب خودش، فکر کرده خبریه. به کسی هم چیزی نگفته و تا آخر برنامه زل زده به تلویزیون. بعد از تموم شدن مراسم وقتی دیده اتفاقی نیفتاد، دست از پا درازتر، در حین اینکه به سمت رختخوابش میرفته، شنیده شده که با خودش میگفته: «بیشّعـ....(بوووووق) حتی یه دونه هم شترمرغ به داییِ من ندادن!»

"این عکس هم به خاطر کامنت نیلو"
در دو سه روز گذشته، انتقادی که خودم به نوشتههای خودم دارم رو از چند نفر دیگه شنیدم. شنیدم که چه عرض کنم؛ توپیدند بهم. اینکه طولانی مینویسم. البته گِلهشون بیشتر سرِ سفرنامهها بود.
قبلاً قرار داشتم خاطرات هر «شهر» رو در یک قسمت بنویسم، یه مقدار که پیش رفت دیدم نمیشه کل ماجراهای هر شهر رو در یک قسمت گنجوند، این شد که به نوشتن هر «روز» در یک قسمت بسنده کردم. ظاهراً باز هم مشکل مطوّلنویسیم حل نشده.
به دلیل پیوستگی وقایع هر روز، واقعاً نمیشه یک روز رو به چند قسمتِ دیگه تقسیم کرد. مگه اینکه به جای سفرنامهنویسی، بقیة سفر رو به صورت گزارشنویسی ادامه بدم تا تموم شه.
البته شرمندگیِ من رو اضافه کنید به حجمِ این خطوط. با وجود این پیشنهاد خودم اینه که شما زحمت خوندن رو در چند مرحله بکشید و یکنفس یک پستِ سفرنامه رو نخونید.
راه دیگهای هم وجود داره، اینکه دیگه سفرنامه رو ادامه ندم و همینجا تمومش کنم.
شما بگید چه کنم؟
بالاخره دیشب تونستیم بعد از یک ماه تأخیر، توی کافه کراسه قضای تولد مامانپری رو بجا بیاریم.
ما به هر صحبتی که اشتیاق نشون میدادیم و از هر صحنهای که میگفتیم عکسشو بندازید، میگفتند حواستون باشه، میخواد بزنه تو ایستگاهش. حالا علاوه بر اینکه به همراه ایستگاهمون دچار بحران احساسات شدیم، صرفاً جهت غلط از آب دراومدن پیشگوییهای بعضیا، هیچی از دیشب نمینویسم (تا هاله بمونه تو خماری).

ادامة مطلب...



